از لابلای نوشته های قدیمی (1)
* * * * * *
برای خودم می نویسم
گاهی بشین توی خلوت رواق آیینه ی دلت
سر به زانو بذار
و فکر کن...
چقدر توی دویدن های شبانه روزت جایی برای خلوت یه تفکر ،
یه مکث ،
یه نگاه
باقی گذاشتی؟
...
بشین توی خلوت رواق
چشماتو ببند
حس کن
بوی گلاب و عنبر و عطر حرم
زمزمه های مبهم عاشقانه
وزش نسیمی ملایم
گوش کن
از دور هیاهوی جمعیت و دود و آهن و ترافیک را می شنوی؟
بازار گرم گناه
وانفسای غفلت
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست
روم به روضه ی رضوان که مرغ آن چمنم ...
حسن ختام : الهی . . . نعمت فراموشی را دادی که از یاد ببرم گهگاه آن همه گناه آویخته بر گردن روحم را ، که رویم بشود باز صدایت کنم گاهی!
همه ی نعمت هایت را شکر!
پی نوشت: یه وقتایی کاملا به این باور می رسی که «اتفاق ها تصادفی نیست». خدا خیر بده به عزیزی که حال و هوای خوب گذشته رو - روزهایی که این سطور رو می نوشتم - در من دوباره زنده کرد...